دیگه تمومه
مهربانم! دلم گرفته! احساس سنگینی گناهانم قلبم را می آزارد! نمیدانم با چه رویی صدایت بزنم! میدانم که خطاهای بسیارم زنگاری بر قلبم زده اند که جز لطف تو چیزی آنها را منزه نمیگرداند! الهی از فیض ماه رجب و شعبان امسال محروم ماندم و خود بهتر میدانم که علتش تنها دور بودن از تو و مهمان کردن غیر تو در قلبم بود. قلبی که عرش الله است عرش عبدالله ها شده ! خجالت میکشم و سرافکنده ام از این همه قصورات وتوبه های هزاران بار شکسته شده ! اما دعای سید الساجدین! زین العابدین! امام نازنینم به من جرات روی آوردن به در گاهت را میدهد! هرچند خود این مناجات نیز شرمم را بیشتر میکند که امامی چون زین العابدین خود را چنان عاجزدرگاهت میبیند اما من سراپا سیاهی.............
قصه و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي... فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست... روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت... فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت:لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد... فرشتگان همه سر به زير انداختند.... خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.... خدا گفت :و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي....! اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد....






